جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱

دعاهای گمشده

به نام خدا

سلام

نمیدانم اما انگار کسی در نماز شبش دعایم نکرده...دعایم نکرده که این است حال و روزم....کسی هیچ کجای این کره ی خاکی مرا یادش نبوده و....

پس کجاست دعای مادربزرگ که میگفت دعایم هر کجا  که باشی همراهت است!!

کجاست دعای مادرم که هر روز و هر روز دعایم میکرد...

آی اِی آدمهای خاکی مرا یادتان هست....نمازتان یادتان هست...خدا را یادتان هست....

راستی خدایا تو چرا؟؟؟تو چرا برایم اینگونه رقم زدی سرنوشت را؟؟؟

کودکی ام را بی محابا دوست داشتم و چه کسی کودکی ام را ربود؟؟چه کسی خاطرات کودکی ام را در کامم تلخ کرد؟؟

هر که بود میدانم که خودم نبودم...میدانم...

میدانم آدمها آنقدر سنگدل شده اند که یادشان رفته روزی خنده شان آرزویم بوده است و هنوز هم هست....

پ.ن : گاهی اتفاقاتی میفته که هیچوقت بهش فکر نمیکردی...اینروزها محتاج دعاهای تک تکتونم...دعا کنین همه ی این ماجرا فقط یک شوخی باشه...

پ.ن:بنا به دلایلی ادامه مطلبم خصوصیه...****هر کسی*** رمز رو خواست میتونه بهم بگه در مورد موضوعی نوشتم که شاید عمومی نوشتنش درست نباشه...

پ.ن:اینم پوستر اجی مینای عزیزم که خیلــــــــــــــــــی دوسش دارم....منم تو این پوستر هستمیکی از اون جوجه های خوشگلی که در حال کمک به عموییه

 


برچسب‌ها: دعا, کودکی, نماز, سنگدل, خدا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 15:58  توسط هدی  |