تبليغاتX
نوشته های خودم






















نوشته های خودم

.لرزه هایی نیاز دارم تا گسل های خاموش مغزم را تکان دهد, روزمرگی آزارم می دهد

به نام خدا

کودکانه دست دلم را به دستت دادم ..... لبخند میزد و شاد بود حالش را خوب می فهمیدم همراهی با کسی که به خواسته هایش اهمیت میدهد دلنشین است,میفهمیدم که لبخند ریز و کودکانه اش برایت مهم است....آن روز تو آمده بودی که دلم تنها نباشد اما کم کم کودکی در من متولد شد کودکی که شدم مادرش که حالا تمام فکرم بود , کودکی که با تو انس گرفت و....میتوانست تو را عمو صدا بزند مثل خودم , مثل تمام کودکانه هایم حالا او هست و من و تو.....و با نگاهی مثل نگاه معصومانه ی گربه ی چکمه پوش بودنت را از خودت تمنا می کند.....

دوستــــــــــــــــتون دارم عموییم

پ.ن : در دلم کودکی است که بی تو بودنش را نق میزند....من هیچ لااقل بهانه ی او باش.

پ.ن:حقیقت وجودی من اینطور آروم و مظلوم نیست......هدی واقعی دختری به شدت شلوغ....کنجکاو...خنده روست...عمو نمیدونم چه حکمتیه که تا حس میکنم نوشته ام رو میخونین ناخودآگاه آروم میشم....


برچسب‌ها: عموپورنگ, کودک درون, گربه چکمه پوش, کودکانه, کودکی
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:53 توسط هدی|

به نام خدا

عمویی خیلی مامان دوست داشتنی ای دارین.....میدونم که خیلی دوستشون دارین و قدرشون رو میدونین,حقم دارین چون میدونم که امن تر از آغوش مامانتون پیدا نمیکنین, میدونم دلنشینتر از صدای مهربونشون نمیشنوین..... و میدونم زیباتر از چهره ی خندونشون جایی نمیبینین...

عمو قول بدین از این به بعد بیشتر به فکر عزیزجون باشین....سعی کنین هر جا هستین سریعتر خودتون رو بهشون برسونین...نذارین تا ساعت 12 انتظار بکشند...به خاطر ما بچه ها عزیزجون رو منتظر نذارین که انتظار سخته...

آخ عمویی چقدر از دیدن عزیزجون خوشحالم....دستشون رو میبوسم...از راه دور.

پ.ن: آجی شیرینم با اجازه ات این عکس و گذاشتم


برچسب‌ها: عزیز جون, عموپورنگ, مامان عموپورنگ, مادر
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:28 توسط هدی|

بنام خدا

سلام

خیلی ها دوست دارن مامان من مامانشون باشه...چرا؟؟؟

چون......

 1 – دستپختش حرف نداره...

2  _مهربونه...

3 _ همیشه درکت میکنه, بهترین سنگ صبور و راهنمات میشه.

4 _به خواسته هات احترام میذاره .... با دلایل منطقی همیشه قانعت میکنه.

5 _ وقتی یک کتاب میخونم بعدش با مامان میشینیم درباره ی کتاب و شخصیتهاش و موضوعات مختلفش بحث میکنیم....و من هم که عاشق صحبتهای اینجوری ام.

آهنگ وبم تقدیم به مامان عزیز دلم...مادرجون ماهم(که قول دادن دو روزه دیگه بیان خونه مون و چند روزی پیش ما باشن) و عزیزجون که امیدوارم حالشون خوب باشه..

نمیدونم نظرتون راجع به این آهنگ چیه...اما من خیــــــــــــــــــــــــلی دوستش دارم....کیفیتش چندان خوب نیست از اینجا همراه کلیپش گوشش کنید خیلی بهتره..

 

پ.ن:امشب اولین عیدی رو گذروندیم که حسین آقا بینمون نبود.(خاله ی من روزتون مبـــارک)


برچسب‌ها: مادر, روزمادر, سنگ صبور, مهربون, نمونه
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:24 توسط هدی|


آخرين مطالب
» کودکــــــــــــــــــــــــــم!!!
» ع مثل عزیز جون
» مادر نمونه ی من *:)
» قهرمان من , میشود؟؟؟
» رد پاهای عموییانه(3) !!!
» طعم تلخ تجربه
» انا الله و انا الیه راجعون
» دعاهای گمشده
» نود به اضافه ی یک شد
» جای خالی ای که هما درست پر میکند *:)


Design By : Pichak